سفارش تبلیغ
صبا ویژن
بنده، دانشمند نباشد مگر آنکه بر بالاتر ازخود حسد نورزد و فروتر از خود را خوار نشمرد [امام باقر علیه السلام]   بازدید امروز: 9  بازدید دیروز: 1   کل بازدیدها: 23097
 
از هر چمن سمنی
 
هنرمند مبتکر و محبوب دالها
نویسنده: آواره(دوشنبه 85/3/22 ساعت 2:22 صبح)

 

کوچه: کنسرت مشترک فرهاد دریا و کودکان خیابانی
 


 

فرهاد دریا در کنسرتی برای کودکان خیابانی در کابل


فرهاد دریا، آوازخوان مشهور افغانستان در یک اقدام بی سابقه در برابر حدود چهار صد کودک خیابانی افغان در کابل برنامه ای موسیقی و تفریحی اجرا کرد.

حضور این کودکان در برنامه فرهاد دریا موسوم به کوچه، ظاهرا تغییر بزرگی در زندگی روزمره این کودکان بود که هر روز از بام تا شام در خیابانهای کابل مصروف دست فروشی و گدایی هستند.

در آغاز برنامه تلویزیونی کوچه، فرهاد دریا سوار بر یک سرویس (اتوبوس) گروه های کودکان خیابانی را از نقاط مختلف شهر کابل با خود همراه کرد.

فضای این برنامه که در تالار رادیو و تلویزیون افغانستان در کابل برگزار شد، دوستانه و عاری از تکلف هایی معمول بود.

"شما فرزندان من هستید"

فرهاد دریا در میان کودکان خیابانی
"کاش فرزند من هجران، خواهران و برادرانی مانند شما داشت"
فرهاد دریا این کودکان را فرزندان خود خواند و گفت: "من پسری به نام هجران دارم که ده سال دارد. آرزو می کنم هجران من خواهران و برادرانی چون شما می داشت."

او پس از آن، آهنگی را به لهجه محلی هزاره ای اجرا کرد که به گفته خودش برای کودکی پسرش ساخته بود: "یک دانه باچه (پسر) دارم – باچه گک طلایی – چشمکایشی (چشم هایش) وا (باز) میشه – لا لا لا لا یی..."

در این برنامه به شکلی هم تلاش شد هنرهای پنهانی کودکان خیابانی که شاید در لابلایی کار روزانه آنها گم شده است، دوباره زنده شده و به مردم نمایان شود.

فرهاد دریا در بخش های جداگانه از پسربچه های خوردسال که به هنرهای نقاشی، موسیقی و آوازخوانی دسترسی داشتند خواست تا نمایش هایی را روی صحنه اجرا کنند.

دریا به یک پسر بچه ده - دوازده ساله که در یک بایسکل (دوچرخه) سازی کار می کرد و آهنگی را با همراهی هارمونیه اجرا کرد، یک هارمونیه هدیه داد.

این برنامه با اجرای مسابقه هایی میان کودکان و اجرای چند آهنگ دسته جمعی دوام کرد.

فراموش شدگان

فرهاد دریا در کنار کودکان خیابانی
به نظر می رسد فرهاد دریا با اجرای برنامه ویژه ای برای آنها، تلاش دارد توجه دولت و مردم را به این کودکان جلب کند
فرهاد دریا که برای اقامت نسبتا طولانی وارد افغانستان شده، هدف از سفر خود به کشورش را کمک به کودکان خیابانی اعلام کرده است.

او هفته های پیش حدود ده هزار دلار به یک موسسه فعال در زمینه پرورش و آموزش کودکان خیابانی موسوم به آشیانه کمک کرد.

هزاران کودک خوردسال در جاده های کابل و سایر شهرهای افغانستان مشغول دست فروشی، موتر شویی و گدایی هستند.

بیشتر این کودکان پدران خود را در جنگ های داخلی افغانستان از دست داده اند و با اشتغال به این کارها زندگی می کنند؛ مشغولیت هایی که گاهی مانع رفتن آنها به مکتب می شود.

این کودکان ظاهرا در روزمرگی حوادث و جریانات داغ سیاسی افغانستان فراموش شده اند و به نظر می رسد فرهاد دریا با اجرای برنامه ویژه ای برای آنها، تلاش دارد توجه دولت و مردم را به این کودکان جلب کند.

 

 

 

 



نظرات دیگران ( )

روز جهانی زن مبارک باد .
نویسنده: آواره(پنج شنبه 84/12/18 ساعت 12:26 صبح)

روز جهانی زن خجسته باد !

و این هم چند سخن کوتاه و لی پربار از دکتور صبورالله سیاه سنگ که در از سایت وزین فردا برگرفته شده. با تشکر از فردا.

 

فشرده در محفل تجلیل از هشتم مارچ در استکهلم

 

 

 

 

پنچ عکس _ نوشته

 

صبورالله سیاه سنگ

hajarulaswad@yahoo.com

 

 

 

 

 

میگویند خداوند آدم و حوا را از بهشت برون راند. هر باری که به  این فرمان آفریگار اندیشیده ام،  ته دل گفته ام: آدم با داشتن همرهی چون حوا چرا باید نگران از دست دادن بهشت باشد.

 

هر کودک از نخستین فرزند آدم تا نوزاد بامداد همین امروز همینکه چشم باز کرده برای دیدن، یا زبان کشوده برای گفتن، نامی برتر و نشانی فرازتر از "مادر" ندیده و نگفته است.

 

اگر تاریخ شرق سرنوشت پریشان زن را به خط شکست و پیچان نوشته، فرهنگ چغرافیای آفتابسوختهء ما این سرافرازی را دارد که بخش چشمگیری از آفریده های هنریش را آشکارا "عشق" نامیده و همه آنها را به معشوقی که بیشتر "زن" بوده، پیشکش کرده است.

 

تبهکاران آزرم نشناس باید دوبار شرمسار دادگاه تاریخ باشند: بار نخست برای آدمی که به دست آنها کشته میشود و بار دوم برای اندوه بیکران مادری که به خاطر کشته شدن هر فرزند، روزی هزار بار میمیرد و بازهم زنده میماند تا برنامهء شکنجه اش دنباله یابد.

 

درین میان زن افغان همواره به سنگ ته اجاق میماند، زیرا پیوسته میسوزد و در همه شبهای میان بزرگداشت دو هشت مارچ خاموش و فراموش میشود.

 

شگفتی راستین کردار زن افغان ولو در بستر مرگ هم باشد، در واپسین سخنش است. او که از رفتن خویش آگاه است، به یکایک آدمهای میان خانه میگوید: "قربان سرت شوم!"

 

ستایش پدیدهء این چنین پاکیزه سرشت و سترگ را زبان و الفبای تازه تری باید.

فری به تو ای زن، ای فردوس روی زمین

درود بر تو ای فروزانترین نماد آفرینش و قربانی دیرین

جهان بی ما باد و بی تو نه، ای اشک تاریخ، سنگ صبور سنگین، نازنین

 

[][]

 

سویدن، 4 مارچ، 2006

 



نظرات دیگران ( )

بیایید از زقلم فرهاد دریا بخوانیم
نویسنده: آواره(شنبه 84/11/1 ساعت 11:7 صبح)

بادرود و سلام به همه دوستان عزیز و مهربان!

با سپاس از سایت وزین کابل نات

www.kabulnath.de

هو!

فرهاد دریا

 

 

دعای مردم، نوشداروی من بود!

 

سی و یکم دسامبر،  شب تحویل سال 2005 به 2006 در " اناهایم  کانونشن سنتر"  لاس آنجلس، کنسرت بزرگی داشتم که با حسرت و اندوه به سؤ قصد  بجان خودم ، دل آزرده گی هزاران تن از دوستدارانم در لاس آنجلس و به پریشانحالی  صدها هزار تن از هواخواهان من در سراسر جهان انجامید.

 

آن شب بیشتر از چهار هزار تن  از گوشه های  مختلف جهان گرد هم آمده بودند  تا سال 2006 را با موسیقی همه عشق و همه صداقت  ِ فرهاد دریا،  به فال نیک بگیرند. با اندوه، که نا سپاسی چند بر شیشه ی شادی ِ همگان سنگ زدند و در آب دریا زهر ریختند. با نوشیدن آن آب مسموم شده، چیزی از مردنم نمانده بود. من که پس از اجرای اولین آهنگ، آواز خود را از دست داده بودم، اختیار دست و پا و گلو و زبان و تسلط بر ستیژ خویش را نیز از دست دادم. بعد از گذشت  حدود یک ساعت و نیم، آن آب ِ مسموم، کار خودش را کرد و فضای کنسرت کاملا به هم خورد و من تا پگاه بیهوش بودم. امروز از آن شب، جز اولین آهنگی که اجرا کردم چیز بیشتری به خاطرم نمانده و نیز نمیدانم که چه بر من و بر عزیزانم گذشت. هر آنچه را که اکنون مینویسم به  شهادت چشم دید دوستان و پس از تماشای ویدیوی است که آنشب از بر نامه ضبط شده بود. امروز به حکم پروردگار و به دعای مردم، از آن دام، جان سالم بدر بردم و اینک در ایالت ویرجینیای امریکا، احوالم تحت نظر طبیبان رو به بهبودی است.    

 

از فردای حادثه که به هوش آمدم تا همین اکنون، از هزار و یک گوشه و کنار جهان، صدای دلداری و دست دعای دوستدارانم بلند است و برای صحت یابی  ِ گلوی فریاد شان، آرزو سر ِ آرزو میگذارند و نیت خیر میکنند. دو شام پیشتر از امروز، از یاران کابل شنیدم که حلقه ی گرمی از دوستداران هنر، در یکی از مساجد آن ولایت ِ مبارک، بنام فرهاد دریای عاشق، ختم کلام آسمانی و صدقه کردند. تلفن های منزل خودم و فامیلم، نامه رسان انترنتی "ایمیل" و پیامگیر خانه ام، هر کدام از گرمترین نیت ها و صوابترین صدا ها ی دلداری پر است و اشغال است. این روز ها آنقدر از نعمت محبت مردم افغان و غیر افغان، بد آموز شده ام که هزار زهر دیگر را نیز به جان میخرم.

 

بدینوسیله، با دریای از عشق و قدردانی، از همه عزیزان و دوستدارانم در سرا سر جهان، که یارانگی کردند و این خسته را تسلی دادند، اظهار سپاس مینمایم. و نیز به آنعده از خوبانیکه آنشب در کنسرتم حضور داشتند و پس از حادثه، سخت نگرانشان یافتم، صفا ترین محبت های خود را نثار میکنم، و وعده میدهم که پس از آمدن  و  جدیدم به بازار، با دامنی از ترانه ها و آهنگ های تازه و نفس تازه تر، یکبار دیگر به شهر شان بروم و کنسرتی  اجرا کنم که نه خودم و نه همکاران نوازنده ام از آن کنسرت سهم و بهره ی مادی بر داریم تا هم من و هم مردم، هردو، آیینه از آن گرد، صافی کرده باشیم.

 

زندگی شماری از هنر مندان، طومار درازی از آوازه هایی است که گاه یک سر سوزن با چهره ی راستین آنان شباهتی ندارد که من یکی از آن شمارم. سالیان ِ چند، به هزار و یک حزب و جناح سیاسی وابسته ام خواندند، اما دیدیم که این گـِل خشک به دیوار نام آوازه خوان سرود ِ"خیال من یقین من …. دیار نازنین من" نه چسپید. گفتند پول های کلان ملت را حیف و میل کرده از اینجا و آنجا غارت ها کرد … و مرا ببین که سالها ست نان خود و زن و بچه ی خود را با کودکان جنگزده ی افغانستانم نصف کرده ام، ولی کمتر به رخ کسی کشیده ام. اگر دور نرویم، از آنجمله در طول کنسرت های دوره یی سال 2005 در آلمان، موسسه ی کمک های بشریی افغانی/آلمانی  KUFA  را حمایت مادی و معنوی کردم. (www.kafaev.de)  آنشب قرار بود سلسله ی این کمک ها از اروپا به لاس انجلس نیز برسد که با حسرت، صفحه بر گشت و آب ما گرم و نان ما یخ شد. سر پرستی جانب افغانی کودکان یتیم و پروژه های "کوفا" بر دوش فرهاد دریا و سر پرستی جانب آلمانی آن بر دوش ستاره ی سر شناس آلمانی، خانم "نینا ها گن"(Nina Hagen ) سپرده شده است.

 

اکنون قرار است  در آغاز بهار 1385 سر پناهی را تحت پوشش و حمایت "کو فا" برای کودکان یتیم در ولایت کندز بگشایم که سلسله ی این گشایش ها را به زودی تا ولایات دیگر گسترش خواهیم بخشید. 

گفتند دریا به مخدرات معتاد است. چه کودکانه خنده ام میگیرد! من از آن عشق ها در سینه دارم که هزار دریای از مخدرات در برابرش گردی بیش نیست. جان و هیجان رگ های اشتیاقم، فواره ی هزار تاکستان شراب است. مرا با این آب کوچک پرور و این گرد ِ ضعیف چه کار؟؟؟ که من از هوای دیگری سر مستم. گفتند در همین کنسرت، در لاس آنجلس، غرق شراب و مخدرات به روی ستیژ آمده بود و باید قیمت شب سال نو خراب شده ی ما را بپردازد …. گفتم در وید یوی که از آن کنسرت فلمبرداری شده بود با چشمان آزرده ی خود دیدم که پس از اعلان خبر مسمو میت فرهاد دریا به صدای شخص کنسرت گز ار، نیمه بیشتر سالون، یک ساعت تمام، هی زد و هی رقصید و هنوز کس ندانست که کی از کی، چه بدهکار بود!!!

 

گفتم: مردم مهربان! معذورم بدارید که مسمومم کردند و نتوانستم برایتان آنچنانیکه آرزومندش بودم بخوانم. شماری گفتند: پس 50 دالر ما چی میشود؟  گفتم: خیر باشد، آنقدر دوست تان دارم که حاضرم با آنکه از بستر اجل مطلق بر خاسته ام، با آنهم کنسرتی بدون مزد برایتان اجرا میکنم و به رایگان بخوانم. باز گفتند: وقتی حاضری مفت بخوانی، ضرور گناهی داری!!! …. به آینه گفتم: آینه جان! بخوانم در یک عذابم، نخوانم در عذابی دیگر!!! به بالله این چه حکایتست؟! … مثل اینکه مرا با ملا نصرالدین  ِ خدا بیامرز خویشاوندی قدیم بوده و خود درین چهل سال نمیدانستم؟!  آهسته آهسته حکایت ملا، پسرش و خر او بسویم دهن کجی میکند که چگونه مردم آن سه تن را آرام نگذاشتند تا که ملا خر به دریا انداخت و گوش آسوده کرد!!!

 

"چرا" ی حا د ثه ی کنسرت لاس آنجلس را به روشنی میتوان در زنجیره ی از علت ها یافت:

حسادت ها، رقابت ها ی بیمار گونه، مشکلات روانی، جلوه های فریبنده ی شهرت ومحبوبیت، کم توجهی به آمادگی های ایمنی و امنیتی و ده ها دلیل دیگر که هر کدام باعث ایجاد چنین وضعی میتواند گردد. جلو حسادت ها و رقابت ها ی بیمارگونه را نمیتوان گرفت. جلوه های شهرت و محبوبیت، نیز چیزی نیستند که هنرمند آنرا همیشه با پول بخرد و مثل لباس آنرا به اختیار خود بر تن کند. وقتی قسمت بود، از آن ناکجا فرا میرسد. دیگران از دور حلوا و شیرینی می بینند، اما قسمت خود هنرمند از آنهمه شهرت و محبوبیت، اغلب زهر و خنجر است. تنها اهل هنر میداند که کاسه ی شهرت، آب ِ دو رنگ دارد:  

یکی آب روی کاسه است که نازکست، شیرین است، فریبنده است واز دور جهانی را جادو میکند و من آنرا سراب مینامم. دیگر، آب زیرین است که آن آب تلخی هاست، آب  ِ پشت لبخند های یک ثانیه یی و دو ثانیه یی به اصطلاح "لباسی" است، و کاسه شهرت ازین آب، مالامال است. فقط خود هنرمند و خدایش از طعم آب زیرین خبردار است و بس.

 

در مورد دست کم گرفتن مقد ما ت ایمنی وآماده گی های امنیتی، به همان پیمانه که کنسرت گزاران مسول بوده اند، شاید خودم هم مقصر باشم. من تا امروز هرگزنخواسته ام میان مردم و دوستدارانم با گردن کلفت های "دور باش گوی" و"کور باش گوی" دیده شوم. نخواسته ام به این وسیله خود را از ایشان جدا ومتفاوت پندارم و چنان جلوه دهم که بر ایشان اعتماد ندارم. همیشه میگفتم: دریای را که خود مردم ساخته، به خدا و خود مردم می سپارم. شانه به شانه و همراه با دیگارد در جمع مردم ظاهر شدن، در شان فرهاد دریای مردم نیست. ولی دیدم که عاقبت نامردمی چند بر اعتماد من تاختند و چنان شد که همه شاهد بودند.

 

افزون بر دلایل ذکر شده، حافظه ی روزگار، شواهدی را بیاد مان میدهد که از زمینه های گسترده تری خبر می آرد و گاه حتی ریشه در زمین های تاریخ و فرهنگ ما دارد:

احمد ظاهر را با ناجوا نمردانه ترین مرگ خاموش ساختند. ساربان را با تمام سوز و عشقی که در گلو داشت، ازحسد معتاد کرده کارش را به جنون کشانیدند. ناهید با صدای ابریشمی  ِ که به چهچهه پرندگان مانند بود، نیز شکار تلخ حسادت ها شد.

حمیدالله چاریکاری - طلای موسیقی توده - با هر دوپای فلج شده، در حاشیه خیابان های زخمی شهر کابل در اوج تنگدستی، به تلخی جان داد. فیض محمد منگل و نیاز محمد منگل، این پدر و پسرهنر مند را به دو جرم مختلف  کشتند: پدر را مجاهدی به جرم آنکه در رادیوی کمونست ها "رادیوی افغانستان" آواز میخواند، از دم تیغ کشید و پسر را مامور حکومت کمونیست به تهمت جاسوسی برای مجاهدین سر از تن جدا کرد.

خان قره باغی را با فریاد گلوله ای داغی در مغزش، خاموش کردند و ماستر فضل غنی در اثر انفجارخمپاره ی در یک محفل عروسی در جلال آباد، از صدا وادا بازماند. زبان سرخ  ِ فضل احمد نینواز، سر ِسبز برباد داد و حلق آویز ِ دار ِسرخ ها شد. شاهرگ گلوی استاد هاشم را، خنجر حسادت شاگرد ودوستدارش برید. خون نجیب ِ نصرت پارسا را مشت آهنین ِ نو جوان هوا خواه صدایش بر زمین ِ سخت ریخت. ماشینی سرنده نواز را به جرم ساز ومحبت به زندان افگندند و تا سرحد مرگ به دره اش بستند. گلوی سه هنرمند را پس ازاجرای کنسرت در پکتیا بریدند. هفت هنرمند به شمول قربان نظر، بلبل موسیقی ترکمن را پس از ختم یک جشن عروسی در جوزجان، به رگبار ِ مرگبار مسلسل بستند ...

 

و اما ضرب و شتم، لت و کوب، اهانت و تحقیر، چور و چپاول ِ آب و نا ن، به آتش کشیدن خانه و دکان و ساز این بیچارگان پاک نها د و خدمتگزار،  مانند بی ارزشترین حوادث، همیشه سر زلف روزگار ما بوده و ازین حکایات، هزار و یک کتاب ِ تلخ، داستانست.

 

و بالاخره، اینک فرهاد دریا … که اگر گفت "افغانستان" گفت و "سلام" به بلندی قامت بابا و هندوکش به "افغانستان" گفت.  اگر خواند، در متن سال های جنگ و نا برادری، برای برادری، وحدت ملی، آشتی و با همی مردمش خواند. اگر سرود، عشق را سرود و اگر فریاد کرد، آزادی و قیام ملتی را فریاد کرد که مظلومترین بودند. و اگر در غربت بود، نسل های سوخته و جدا افتاده از ریشه و خانه ی پدری را با جادوی ساز و عشق به افغانستان گره زد و پیوند داد … صد ها هزار کودک معصوم افغان که سرود ِ "سلام افغانستان" را از حفظ دارند، برای "کاکا فیراد د یرا" تحفه ی شایسته تر از زهر در آستین داشتند.

میدانم! حادثه ی کنسرت لاس آنجلس، برای من چوب بیداری، و برای دیگران زنگ هوشیاری بزرگی میتواند باشد ...  (بیا تا قدر یکد یگربدانیم) ...  هنر مند قدر مردم را بداند که سروران اویند و اگر چیزی دارد از ایشان دارد. خوشبختی و شور بختی او در اراده ی پروردگار و در دستان مردم است. در مقابل، مردم نیز هنرمند را عزیز بدارند که در تنها ترین ثانیه های زندگی،  بعداز خدا، آواز ِ همیشه در دسترس ِ کمک و یاری است. او در ماندگارترین برج تاریخ، چراغ روشن فرهنگ و هویت شان است و با دریای صدا و ترانه، درخت عشق های انسان را آب میدهد. به انسان درمانده، امید می بخشد و  در دل های افسرده، شورمی آفریند. هنرمند زبان مردم است ... گلوی مردم است ...  و خانه ی بی ترنگ ساز ، خانه نه که  گور است!

 

(بیا تا قدر یکدیگر بدانیم) … جامعه ی افغانی در چندین دهه ی پسین، عزیز از دست داده و خود تماشا کرده است. هر اشاره کوچک، عبرتی بزرگ است که پروردگار سر راه ما میگذارد تا از آن چیزی بیاموزیم. فصل های کاهش و فرسایش، یکی پیهم می آیند و میگذرند. ریشه ی چه امید های که با دستان خود ما از دل خاک بیرون نشد. چه باغ های سبزی را که با دستان کدورت، از سایه تهی نکردیم. چه آسمان های پر از ستاره را که خوشه خوشه نچیدیم و ندانستیم که هیچ رفته ی از کاروان رفتگان هرگزبر نمی گردد.

 

(بیا تا قدر یکد یگر بدانیم) … جهانیان با خنجر و خشونت ما، تا استخوان آشنایی دارند. اینک فرصت عشق است. مجال عشق است. عشقی که نام دیگر پروردگار است. عشقی که اسم اعظم است و ما افغان ها از آن عشق، از آن گنج، از آن گنج  ِ شایگان، بیدریغ داریم و بسیار داریم. میدانم! میدانم! خوب میدانم!

 

 

ترانه سرای عشق های درویشی

7 جنوری 2006

ویرجینیا - امریکا



نظرات دیگران ( )

سلامتی باد بر دریای عزیز ما
نویسنده: آواره(سه شنبه 84/10/13 ساعت 11:59 صبح)

دوستان عزیز درود بر شما !

حتمآ اطلاع دارید که شب سال نو عیسوی فرهاد دریا آواز خوان عزیز و نازنین افغانستان در یکی از شهر های امریکا کنسرت داشت و متاسفانه دشمنان فرهنگ و هنر دست به عمل بزدلانه ی زدند و قصد مسموم ساختن این هنر مند مبتکر و پر کار کشور ما را داشتند طبق اطلاعات چیزی در بوتل یا باتری آب اشامیدنی مخلوط شده بود و باعث برهم خوردن حال فرهاد دریا در جریان کنسرت شد.که خوشبختانه فرهاد دریا بعد از فراغت از بیمارستان فعلآ حالش خوب میباشد و دیشب و امروز در برنامه های تلویزیونی (پیام افغان) و (از لاس انجلس تا کابل) ظاهر شدند و از صحتمندی خویش برای دوستدارانش مژده دادند.

خدا را شکر که حادثه بخیر گذشت و کدام آسیبی به محترم فرهاد دریا نرسید. در اخیر طول عمر و صحتمندی کامل برای جناب فرهاد دریا از خدای بی نیاز خواهانم.

 



نظرات دیگران ( )

در حاشیه ء تاراج یک فرهنگ
نویسنده: آواره(دوشنبه 84/9/21 ساعت 7:54 صبح)

 

 

تاراج دامنه دارتر و دزدان دلیرتر

 

گزارشگر: James Astill

 

برگردان: صبورالله سیاه سنگ

hajarulaswad@yahoo.com

  

تپهء کوچک ”بزی خیل”، جایگاه ارزشمندی از دیدگاه باستانشناسی در سی و دو کیلومتری آفتاب برآمد کابل، سالها از چشم تاراجگران پوشیده مانده بود؛ ولی هنگامی که محمد ذاکر، یکی از پنج باستانشناس افغان، بر فراز آن بلندای خاکی پا گذاشت، در یافت که آنچه نباید، رخ داده است. سوراخ تازهء چهارکنج در کنار نیایشگاه بودایی سدهء هفتم دیده میشد.

 

پاسبان گفت: ”چیزی نیست، چیزی نیست. این پنهانگاه یکی از شکارچیان است. ” و آقای ذاکر اندوهگینانه زمزمه کرد: ”دروغ میگوید این آدم ....”

 

چپاولگران دو سال پیش در جوشاجوش رونق بازار خرید و فروش ارزشهای فرهنگی افغانستان به تپهءبزی خیل” دست یافتند. یک تن از جنگجویان با شتاب به گرداگرد تپه خط انداخت و نگذاشت کارمندان حکومت پا پیش گذارند. به اینگونه تاراج به دست گماشتگان خودی آغاز یافت.

 

گویی دیگر آن جنگجو سیر شده بود که روزی بر آن شد تا سیزده پیکرهء بودای ساخته شده در سدهء هفتم را به حاکمیت بسپارد و قول دهد که دیگر از دزدی دست خواهد کشید. ولی تازگیی آن سوراخ چهارکنج در نگاه آقای ذاکر پلیدی دیگری بود.

 

او ماتمزده گفت: ”حتا سربازان ما دزد استند. آنها وانمود میکنند که پاسبانی این جایگاه را به دوش دارند. ما که دور میشویم، آنها بیلهای شان را برمیدارند.” و افزود: ”در روزگار طالبان نیز چور و چپاول بود، ولی هرگز نه به اندازهء امروز. آنچه اکنون جریان دارد تباهی گسترده است. هر کس در هر گوشه برای خود میدزدد.”

 

پس از فروپاشی طالبان، افغانستان ”بهشت برین” چپاولگران شده است. طالبان با آنکه دو پیکرهء بزرگ بوداهای بامیان را ویران ساختند، به پاسداری بیشتر از سه هزار جایگاه دارای ارزشهای باستانی افغانستان پرداختند. اکنون تفنگداران محلی به همدستی دارهء جنایتکاران پاکستانی که میدانند حکومت افغانستان با وجود برخورداری از پشتیبانی ایالات متحده، توانی برون از شهر کابل ندارد، با پررویی آشکاری به چپاولگری ]آثار فرهنگی این کشور[ میپردازند.

 

آمار ادارهء آموزش، آگاهی و فرهنگ سازمان ملل (UNESCO) مینمایاند که ارزش پولی آثار باستانی دزدیده شده از افغانستان به سی و دو بلیون دالر، و به اینگونه بالاتر از پول فروش فروش مواد مخدر، میرسد. کارشناسان با آنکه درپیرامون بهای یاد شده همباور نیستند، میگویند عقربهء تاراج سنج در این کشور نشان میدهد که تهی شدن افغانستان از ارزشهای فرهنگی چندان دور نخواهد بود. افغانستان در نقش گرهگاه هزاران سالهء خاور و باختر گواه بهار و پاییز چندین مدنیت بوده است.

 

سید مخدوم رهین، وزیر اطلاعات و فرهنگ، نیز افزود: ”اگر روزگار همینگونه باشد که اکنون است، تا یکی دو سال دیگر افغانستان از تاریخ خویش تهی خواهد شد، و این فاجعه نه تنها ما که همه بشریت را به ماتم خواهد نشاند. هنگامی که یک اثر باستانی زیب اتاق پذیرایی فلان ملیونر عرب باشد، پیوندش با تاریخ میگسلد، زیرا بیهوده میشود.”

 

آن سیزده پیکرهء بودای ”بزی خیل” در موزیم کابل است، موزیمی که در گذشته از بهترینهای آسیای میانه به شمار میرفت، و در سالهای نخست دههء نود به دست گروههای مجاهدین به یغما رفت؛ سپس طالبان یادگارهای شگفتی از جمله عاجپاره های دو هزار سالهء بگرام را از آن دزدیدند و بسا از داشته های دیگرش را شکستند. اینک موزیم بدون سقف کابل، چشم به راه کمکهای وعده شده از سوی نهادهای جهانی نشسته است.

 

اندکی آنسوتر از کابل، بازهم ارزشمندترین جایگاه باستانی دیگر آشکارا در رهگذار دزدها افتاده است. در جایی به نام ”خروار” در دل این کشور، شهر کهنی به دامنهء چهل کیلومتر را بازیافته اند. برخی از باستانشناسان با اشاره به ریشه یابی آثار بازداشت شده از نزد دزدان در این ساحه میگویند، پیشینهء تاریخی شهر بازیافته به سدهء هفتم، اندکی پس از آمدن دین اسلام درین کشور، میرسد.

 

بانو Anna Rosa Rodriguezسخنگوی سازمان غیر حکومتی Society for the Afghanistan"s Cultural Heritage (SPACH) یا انجمن حفظ میراث فرهنگی افغانستان گفت: ”چنین دستاوردی در صد سال پسین دیده نشده است. این شهر را میتوان Pompeii آسیای خواند. آیا میتوانید تصور کنید؟ حتا بوداهای بامیان با آنها مقایسه نمیشوند. و دانشمندان نیز نمیتوانند آنجا بروند.”

 

جنگندگان محل چندین کارمند حکومت و نمایندگان سازمان ملل را از آنجا فرمان برگشت داده اند. گروهی از باستانشناسان ایتالیایی سه ماه پیش (پانزدهم اگست 2003/ س س) آنجا رفتند، ولی اجازه یافتند تنها یک روز را سپری کنند. سپس هنگامی که حاکمیت نه تن از افسران پلیس را به ”خروار” فرستاد، چهارتن آنها کشته شدند و دیگران توانستند بگریزند.

 

آقای Williams کارمند یونسکو گفت: ”جایگاههای همانندی که از آن آگاهی نداریم، در افغانستان فراوان اند. این کشور درست کاوش نشده است. کاوشهای کنونی به دست جنایتکاران یا همان دارهء تریاک فروشان، جنگجویان و تباه کنندگان افغانستان، آغاز و پایان مییابند. و ما هنوز نمیتوانیم روی جامعهء بین الملل را به اینسو بگردانیم.”

 

بودجهء یونسکو برای افغانستان اندکی بالاتر از یک ملیون و پنجصدهزار دالر است که نزدیک به همهء آن تنها در راه بهسازی زمینهء خالی بوداهای بامیان آب میشود. حکومت افغانستان زور بالاتر از پرداخت چهل دالر معاش ماهانهء آقای ذاکر را ندارد، چه رسد به توان پولی برای پاسداری از جایگاههای باستانی سرزمینش.

 

تحلیلگران در کابل میگویند که دارهء دزدها روزتاروز بیباکتر شده میروند. در روزهای پایان نوامبر 2003 در یک ایستگاه راه آهن پشاور، دزدانی با بودای هزاروپنجصد ساله (به سنگینی شش تن) بازداشت گردیدند.

 

روستاییان ”خروار” میگویند گماشتگان پاکستانی با فرمان و دستور به دنبال آثار عتیقه مشخص می آیند. آقای رهین نیز اشاره کرده بود که یک جنرال نظامی پاکستانی (نصیرالله بابر/ س س) در جریان نمایش آثار باستانی افغانی در موزیم Guimet پاریس با اعتراف به اینکه نمونه های بهتری از همین آثار را در خانه دارد، غوغا برانگیخت.

 

عبدالواسع فیروزی، گردانندهء انستیتوت باستانشناسی افغانستان گفت: ”دشواری چپاولگری مانند همه ماجراهای دیگر این کشور، کورگرهی است بر انبوه گرههای پیشتر. برای جلوگیری از آن بایست کاری کرد که برای پایان دادن به تریاک و تبهکاریهای دیگر بایسته است: استوار ساختن حکومت، داشتن دستگاه پلیس و ارتش مردمی، و از توان افگندن جنگسالاران. و با دریغ که ما هنوز چشم به راه نشسته ایم."

 

 

اشاره ها

 

1) این نوشته برگردانی است از گزارش Plunder goes on across Afghanistan as looters grow ever bolder چاپ روزنامهء (Guardian, UK, December 12, 2003)

 

2) Pompeii باستانشهری است در ایتالیا که پس از هزار و ششصد و هفتاد سال فراموشی زیر خاک و خاکستر آتشفشان، دوصد و پنجاه سال پیش بازیافت گردید.

 

3) بازیافته یی که گزارشگر آن را با ”دامنهء چهل کیلومتر در سینهء خروار” مینمایاند، ساحهء بودایی است به نام ”کافرکوت”، با پیشینهء هزار و پنجصد سال و مساحت کمتر از سی کیلومتر مربع.

 

4) چنان مینماید که James Astill هنگام پرداختن به کارنامهء طالبان درین نوشته، به آگاهیهای درست دست نداشته است. از همین رو نامبرده هم در آوردن گزارش ”دزدی پارچه های عاج بگرام از موزیم کابل”، بیراهه رفته است و هم در افسانهء نقش طالبان در ”پاسداری بیشتر از سه هزار جایگاه دارای ارزشهای باستانی افغانستان”.

 

نشریه های ”کتیبه” و خبرنامهء انگلیسی انجمن حفظ میراث فرهنگی افغانستان، سلسله نوشته های خانم Nancy Dupree، گزارش «حکومت و خریداری آثار دزدیده شده»، نوشتهء انور خلیل در شمارهء هفتم اگست 1995 روزنامهء The Muslim چاپ اسلام آباد (پاکستان)، و مهمتر از همه اعتراف آشکار جنرال نصیرالله بابر به خریداری همان عاجپاره های بگرام در برابر یکصد هزار دالر در گزارش ویژه به قلم ادریس بختیار در برگهای 66 و 67 ماهنامه Herald شمارهء نهم سپتمبر 1995 چاپ کراچی (پاکستان)، و پس از آنها چندین نشریهء جهانی مانند Le Monde International و The NewYork Times نمایانگر این نکته اند که عاجهای بگرام دستکم پانزده تا هفده ماه پیش از پا گذاشتن طالبان به شهر کابل (26 سپتمبر 1996) به تاراج رفته بودند.

 

و اینکه طالبان هرگز پاسدار ارزشهای کهن یا تازهء فرهنگی افغانستان (آنهم در بیشتر از سه هزار جا) نبوده اند، روشنتر از آن است که چون و چرا پذیرد.

 

5) نسخه هایی از همه اسناد یاد شده نزد نگارندهء این یادداشت در شهر ریجاینا میباشند.

 

[][]

س س

کانادا، 14 دسمبر 2003



نظرات دیگران ( )

ازدنیای موسیقی
نویسنده: آواره(سه شنبه 84/9/1 ساعت 3:40 صبح)

 

ژکفر

 

باتشکر از (فردا)

 www.farda.org

 

 

 

تری را ری؟

 

 

مصاحبه با سمیع حامد ، وجیهه و فرید رستگار

 

 

 

در باره  آلبوم « آلوچه » که  یک مجموعه ترانه برای کودکان است و در باره آلبوم تازه آهنگ های وجیهه و فرید رستگار به نام « تری را ری» از بی بی سی چیز هایی شنیده بودم و خواستم به همین بهانه با  داکتر سمیع حامد ، وجیهه و فرید رستگار گفتگو کنم.  بالکن پراز گل خانه رستگاران جایی خوبی برای این صحبت بود.خصوصا وقتی که چای سبز و شیرینی های افغانستانی هم باشد. سوالم را از تری را ری آغاز کردم.

_ «تری را ری » چه مفمهوم دارد؟

هر سه همصدا گفتند: راز است!

وجیهه : آلبوم را که شنیدید  روشن میشود.

فرید: من همینقدر میگویم که « تری را ری » ورد زبان جوانان خواهد شد .

وجیهه رو به فرید: تری را ری؟

سمیع حامد میخنندد. من رو به او میگویم: تری را ری؟

حامد با تبسم میگوید: زنهار! زنهار! اول بخوان باز امضا کن. تا ندانسته ای « تری را ری » چه مفهوم دارد برای کسی نگویی ورنه ...( چای را مینوشد)

 

میپرسم که این آلبوم چند آهنگ دارد.

فرید: شانزده آهنگ.برای ذوق های مختلف.

حامد: مختلفالگوناگون!

وجیهه: اول ما بیست و چهار آهنگ گرفته بودیم اما زیاد وقت را میگرفت . حالا شانزده آهنگ است اما همه جدید هستند.

فرید: به چند معنی جدید استند. میگذاریم تا مردم بشنوند و خود قضاوت کنند.

از داکتر حامد میپرسم که چگونه به آهنگسازی رو آورد. میگوید:

همیشه شعر های من با یک آهنگ برای من سلام میگفتند و من معمولا تا آمدن شعر بعدی آن را با صدا و بلند میخواندم و بعددر یک سکوت غرق میشدند...این جوره گلموره ( اشاره به فرید و وجیهه) آن سکوت ها را بیدار کردند و حالا ما  صد آبشار آهنگ داریم.

وجیهه با خود میخواند:

آسمان ابری

وفت بی صبری

تنها ده خانه

ماندن جبری

چیزی نوشتم

در پشت شیشه

تنهایی اما

آخر نمیشه

فرید رستگار ادامه میدهد:

ای کاش این دم

پایان بیایه

افتو اگه نی

باران بیایه

وجیهه میگوید: این از اولین آهنگ های ما است که ساخته شدو زیاد دوستش داریم...

فرید میگوید: ما در مدت یک سال آنقدر آهنگ ساخته ایم و خاطره های شیرین داریم که بعض اوقات با آهنگ ها همراه یکدیگر گپ میزینم. ما در یک هفته یک آلبوم آهنگ داشتیم در طی همین  همکاری.

در باره آلبوم « آلوچه » میپرسم.

وجیهه: به زودی بیرون می آید. رفته برای تکثیر.

سمیع حامد:

کار آلبوم آلوچه یک سال پیش تمام بود اما فرایند تکثیر آن به سبب سفر ها و بیماری من آسیب دید. من خوبست چند نکته را برای دفع دخل مقدر در باره آلبوم آلوچه بگویم. هدف نخستین کار ما آموزش دادن برای کودکان نیست.مثلا ما در باره الفبا آهنگ داریم اما این آهنگ برای آموزاندن الفبا نیست. هدف ما برانگیختن شوق برای آموزش است. ما شور گمگشته را در کودکان بیدار میکنیم و به همین سبب کار ما متفاوت است . تا حال بیشترین آهنگ هایی که در افغانستان برای کودکان ساخته شده اند اصلا  ترانه کودک نیستند و بزرگان فقط از احساس و گلوی کودک سو استفاده کرده اند و حرف های خود را گفته اند.

فرید: آلبوم آلوچه دنیای تازه را به کودکان معرفی میکند. دنیای آفتابی خود کودکان را.

 

از وجیهه سوال میکنم که آیا غیر از دخترک هنرمندش هدیه رستگار کسی دیگری هم در آلبوم آلوچه آهنگ خوانده است یا نه.

وجیهه:

اکثر آهنگ ها را هدیه جان خوانده است. تهمینه دختر بزرگترم هم در بعض جاها همخوانی داشته. سه آهنگ را  (لالایی ، پاپایی و آهنگ تولد)من خوانده ام و در چند آهنگ من و فرید با هدیه یکجایی همسرا بودیم.

 

از داکتر سمیع حامد میپرسم که چگونه  کار با فرید و وجیهه رابر کار با دیگر هنرمندان ترجیح داد. میگوید:

در یک سخن این دو همستاره « نو» هستند و هم آیینه ...

 

گفتگو را پایان میدهیم و  شما را میهمان یک ترانه  میکنیم:

 

 

لالایی!

 

پشت کلکینچه شیشته ماتو، لالایی!

ده چشم بچه میایه خو ، لالایی!

لالایی! لالایی!

شازادی رویایی

سر اسب نقرابی

ده یک باغ واوایی

لالایی!لالایی!لالایی!

 

ناژ ناژم(ناز نازم) مشل(مثل) ماتو خو کده

ده شل(سر) بالشت افتو خو کده

مشل(مثل) ماتو ناژنین(نازنین) و نقره یی

ده بین گهواله(گهواره) شو خو کده

خوابکش طلایی

لالایی لالایی!

 

پشت پلک قهرمان ریزه گگ

قصه ها بیدار میشن یک به یک

قصه رنگین کمان و آبشار

قصه گل های سرخ و شاپرک

سل (سر) تا پا ژیبایی (زیبایی)

لالایی!لالایی!



نظرات دیگران ( )

دیوالی مبارک باد !
نویسنده: آواره(دوشنبه 84/8/9 ساعت 1:36 صبح)

از هجوم اشک ما بیدل مپرس

یار می آید، چراغان کرده ایم

 

 

همباور دیروزم

دیوالی مبارک باد!

 

صبورالله سیاه سنگ

hajarulaswad@yahoo.com

 

 

 

چراغی بر فراز گنجواژه

"دیوالی" یا "دیپ والی" آمیزه یی است از دو واژه "دیو/دیپ" (چراغ) و "اوالی" (انبوه/قطار) در زبان سنسیکریت. میتوان آن را "انبوهه چراغها" یا به سادگی "چراغان" نامید. البته "دیپ" در گویش باشندگان پنج بخش آفتاب برامد، آفتاب نشست، شمال، جنوب و دل هند، به شیوه های گوناگونِ دیپا، دیپک دیو، دیا، و دیوه نیز شنیده میشود و همه جا به روشنی برخاسته از چراغ تیلی یا روغن افروخته اشاره دارند. شاید واژه پشتوی "دیوه" نیز پیوند روشنی با همین چراغ کهن داشته باشد.

 

پیشینه

"جشن چراغان" از سپیده دم پیش از درخشیدن آفتاب تاریخ، برای پیروان آیین جین دهرما، هندو و سکهـ در نقش ارجناکترین رسم نیاکان به یادگار مانده است. این رویداد سترگ چندین هزار ساله که ریشه در زندگی کاشتکاری هند باستان دارد، به گمان زیاد، دنباله "جشنواره شبینه خرمن برداری" خواهد بود.

 

واژه دیوالی و پاکیزگی بایسته آن در نقش خجسته ترین روز رسیدن مهاویرا به نیروانا، نخستین بار در در برگهای "هریوامشاه پرانا" نوشته Acharya Jinasena در سال شاکا_سموات 705 (میانه سده نهم) دیده شده است:  

 

تتستوه لوکه پرتیوارشم آدرت

پراسیدها دیپالیکایا آترا بهارتی

سمودیاته پوجایتم جین ایشورام

جینیندرا نیروانا ویبهوتی بهکتی بهک

 

مرمان همه ساله برگزار میکنند

دیپ والی شکوهنده را در سرزمین بهارت

با خلوص و حرمت به جا می آورند نیایش شان را

برای گرامیداشت رسیدن جینیندرا به نیروانا

 

شماری از پژوهشگران "جین دهرما" به این باور اند که در کتابهای مقدس راماین، مهابهارت، براهمن پرانا و چاریتمنای تلسی داس نشانه یی از دیوالی به چشم نمیخورد. آنها آغاز "جشن چراغان" را فراتر از پیدایش کیش هندو، سکه و بودا دانسته و میگویند که این جشن با سرچشمه جین دهرمایی و پس از  گذشت سالها در هند فراگیر شده است. البته تاریخنگاران دگراندیش این پژوهش را نمیپذیرند.

 

خاستگاه دیوالی در "کلپاسوترا" اثر بهادراباهود (433 تا 357 سال پیش از میلاد) چنین آمده است: "فرمانروای سرزمین ویشالی، شاه چیتاکا و همتاهایش با افروختن چراغها گفتند که روشنی جاودانه دانایی از این جهان کوچیده است. بایسته آن است تا برای زنده نگهداشتن یادبودش چراغهای زمینی را برافروزیم."

 

ابوریحان محمد بن احمد البیرونی نیز هزار سال پیش در "تحقیق ما للهند من مقولة معقولة فی العقل أم مرذولة" از دیوالی یاد کرده است.

 

 

چهارده پیوند دیگر با دیوالی

دیوالی همه ساله در سراسر هند، ولی نه در بخشهایی از ایالت کرالا، و در چهار گوشه جهان از سوی بیشتر از نهصد و هفتاد میلون باورمند، به شیوه های گونه گونه برگزار میگردد. گذشته از زمینه پارینه جین دهرمایی، پردازهای زیرین نیز در افسانه دیوالی جا دارند:

 

1) دیوالی زادروز لکشمی یا آلهه سرمایه است. لکشمی در همین روز هنگام بیتابی سمودرا_منتهن (دریا) چشم باز کرد.

 

باید گفت که سرمایه و اندوختن دارایی در کیش هندو و سکهـ  ناهمانندیهای فراوان با آیینهایی که میگویند "سرمایه چرک دنیاست"، دارد. سرمایه در هندوگرایی افزون بر پاک و ارزشمند بودن، نماد کار شایسته و پاداش آسمانی و زمینی به دو دست کارگر است.

 

2) در بهوشیوترا آغاز دیوالی، روز  "اماواشیا" در ماه "کرتیک"، برمیگردد به داستان شاه بالی. بر بیناد این روایت، نامبرده پس از کشته شدن به دست ویشنو، میتواند سال یک بار به زمین آید و گواه دیدن ملیونها چراغ باشد.

 

ابوریحان البیرونی دیوالی را از همین روزنه نمایانده  است.

 

3) باشندگان شمال هند، دیوالی را در واپسین روز گاهنامه "ویکرم" جشن میگیرند و فردای آن را نخستین روز سال نو میخوانند. آنها با رویکرد به راماین میگویند: دیوالی بزرگداشت برگشت پیروزمندانه شاه راماچندرا، شهبانو سیتا دیوی و لکشمن (برادر شاه راما) به شهرک کوشاله است. هنگامی که راما به زندگی و نیروی اهریمنی راون پایان بخشید، شام تاریک شده بود. مردم از خوشی زیاد، شهر آجودهیه یا آیودهیا را با افروختن چراغهای تیلی، و پراگندن آتشفروزه ها (ترقه ها) در کرشنا چتورداسی یا تاریکترین شب ماه  جشن گرفتند.   

 

4) مردم جنوب هند که گردش سال را با گاهنامه دیگری به نام "شالیوهانا"  میسنجند، این جشن را "دیپ والی" نامیده و آن را فردای گرامیداشت پیروزی کرشنا و همسرش سیتابهاما بر اهریمن ناراکاسورا و آزاد ساختن شانزده هزار زن زندانی از بازداشتگاه وی میدانند.

 

5) در مهابهارت آمده است که پنداواس پس از دوازده سال بازداشت در زندان کاوراواس در همین روز آزاد شد و نامورترین پیام آور چیرگی نکویی بر زشتی گردید.

 

6) گروهی از مردمان دیگر، دیوالی را به پاس پادشاه شدن چندراگوپتای دوم یا ویکرمادیتیه، یکی از برازنده ترین فرمانراویان این سرزمین، شایسته برپایی میدانند.

 

7) هفت رویداد دیگر نیز با برگزاری دیوالی پیوند دارند: نیایش گنیش یا آلهه پیلسر آگاهی، نیایش مادر کالی، پیریزی "آریا سماج" از سوی مهارشی دیانند بزرگترین بهخواه (اصلاح طلب) هندو، به نیروانا رسیدن مهاویر تیرتهانکر پیشوای جینیزم مدرن، نهادینه ساختن روز دیوالی از سوی گورو امر داس، گذاشتن سنگ تهداب نیایشگاه زرین (گولدن تمپل) امرتسر در 1577، و رها شدن هرگوبیند سنگهـ ششمین پیشوای سکهـ ها با پنجاه و دو  شاه دیگر  از زندان گوالیار.

 

 

پنج روز دیوالی

جش چراغان در همه جای جهان مانند شمال هند در پنج روز را در بر میگیرد: دهن تیرس، چهوتی دیوالی، بری دیوالی، ورشا پراتیپادا و بهایی دوج.

 

1) دهن ترایوداشی یا دهن تیرس: سیزدهم اشوین روز آراستن آستان خانه ها با چیدن چراغهای تیلسوز، آویختن فراویزهایی از برگ آم، گل همیشه بهار، و گذاشتن نقشینه هایی به نام رنگولی یا الپنا به برنده ها، دم دروازه و باغچه ها است. در این روز تحفه هایی به زنان خانواده (مادر، همسر، خواهر یا دختر) پیشکش میشود. تحفه های فلزی، به ویژه زیور نقره یی که نمایانگر آرزوی خوشبختی برای خانواده اند، شگون خوبتر دارند.

 

2) کالی چوداس، نورک چوترداسی یا چهوتی دیوالی: چهاردهم اشوین شب افروختن چراغها، دوباره آراستن فراویزها و به جا آوردن نیایش ویژه لکشمی برای پذیرایی آلهه سرمایه است. برخاستن پیش از آفتاب، تیل آلودن بدن و پیشکش کردن آب پاک به درگاه یما راج یا آلهه مرگ ویژه همین روز است.

 

3) بری دیوالی: شب چراغ افروزی، شب دنباله نیایش ویژه لکشمی برای پذیرایی آلهه سرمایه و مرز پایان یک سال بازرگانی و آغاز سال تازه شمرده میشود. دیوالی بزرگ نه تنها برای سرمایه داران بلکه برای هر آنکه کار و دستمزدی دارد، روز "چوپرا پوجن" یا "سرمایه ستایی"  و گشایش دفترچه های حسابی نو پنداشته میشود.

 

4) پدوا، ورشا پراتیپادا: این روز که اناکوت (کوه خوراکه) هم گفته شده، ویژه به جا آوردن نیایش گواردهن یا پرستش کرشنا در نیایشگاههای برون از خانه به شادمانی بزرگداشت پادشاه شدن ویکرم_ادیتیا است.

 

در این روز مردمان پنجاب، هریانه، اتراپردیش و بیهار بلندیهای تپه مانندی میسازند، سپس آن را با گلبرگها میپوشانند و همانجا به نیایش میپردازند.

 

5) بهایی دوج یا بهیا دوج: این روز که در گویش هندی "بهاو_بیج" و در مراتهی و نیپالی "بهایی تیکه" نیز گفته میشود، یادآور دیدار یمراج یا خدای مرگ با خواهرش یمونا/ یمی است.

 

در افسانه دیگری آمده است که کرشنا پس از کشتن دیو راون نزد خواهرش سبهادرا آمد. سبهادرا برادرش را مهربانانه خوش آمدی گفت و بر سر و شانه اش شیرینی و گلهای بسیاری افشاند و در پایان به پیشانیش تیکه (خال مقدس) سرخی گذاشت.

 

میگویند اگر در واپسین روز دیوالی برادر به دیدن خواهر برود و تیکه یی از دست وی به پیشانیش گذاشته شود، هرگز به دوزخ نخواهد رفت.

 

واگشایی نمادها

فشرده ترین شناسنامه دیوالی پیروزی روشنایی سه گانه آگاهی، زندگی و دوستی بر تیرگی سه گانه نادانی، نابودی و دشمنی است. "جشن چراغان" را میتوان جشنواره گرایش آدمها به پاکیزگی نیز دانست. 

 

1) افروختن چراغ نماد ستیز پایان ناپذیر در برابر تاریکی است. رابیندرناتهـ تاگور (1861-1941)

سروده کوتاهی به نام دیوالی دارد. او به کمک کمتر از ده واژه این رابطه را چنین نشان داده است:

 

شب تیره است

چراغ عشق را بیفروز

با زندگی و نیایش خویش

 

چراغ در ادبیات سنسیکریت و هندی، افزون بر ارزشهای پیشگفته پیشنهاد کننده تندرستی، بهزیستی، راستکاری و خوشبختی نیز است. شمار زیادی از سرودپردازان جهان مانند ازرا پاوند، اکتایو پاز، آلن گینسبرگ با نگاهی که به پیشینه ادبیات هند داشتند، بار بار به این دو نماد کارآ پرداخته اند. در ادبیات دیروز و امروز فارسی نیز صدها هزار نمونه از کاربرد روشنی برای تیرگی زدایی یافت میشوند.

 

2) آتشبازی و آوای برخاسته از ترقه ها و سوختنیهای مانند چوب، کاغذ، زغال آمیخته با باروت، عود و برگهای خشکیده نماد خوشی و به تماشا گذاشتن زندگی در برابر دیدگان خدایان و دور راندن نیروهای مرگبار، تباهکن و ویرانگر  است.

 

3) در پاره یی از نمونه های ادبیات هند، آمیزه گرما، روشنا، خوشبو و شادمانی را نماد زندگی جاوانه در جهان آینده گفته اند. این آمیزه بر زمینه رنگ زعفرانی اگنی (درفش آتشین) نمایانگر و پیشنهاد کننده شانتی یا آرامش جاودانه در بهشت برین میشود.  

 

 

دیوالی در افغانستان

هندوان افغانستان مانند بخش بزرگی از مردمان شمال هند، دیوالی را با سنجه کرشنا چتورداسی در ماه "اشوایوجا" یا "اشوین" که امسال با گذار از تاریکترین شب واپسین اکتوبر و آغاز نوامبر فرامیرسد، جشن میگیرند.

 

برای آگاهی بیشتر میتوان رو آورد به "هموطن هندوی افغان، دیـوالی مبارک!" نوشته ایشرداس در این سایت.

 

 

اشاره ها

1) "جین دهرما" کهنترین کیش پیش از پیدایش هندوییزم و بودیزم شمرده میشود. گرچه امروز شمار پیروان آیین جین کمتر از هندوها، سکهـ ها و بوداییهاست، ولی از دامنه با شکوه اثرگذار بودنش بر سه باور پیشگقته نمیتوان چشم پوشید. 

 

2) Acharya Jinasena نامورترین نویسنده جین باور است. زندگی او را در میان سالهای 770 تا 850 میدانند. برخی از یادداشتها و پرسشهای نامبرده در پیرامون آفریدگار، جهان، زندگی و مرگ پس از هزاروچندصد سال، همچنان "جنجال برانگیزترین" خوانده میشوند.

 

3) نیروانا را با اندکی فروگذاشت و ساده سازی میتوان "معراج آرامش روحی، روانی و جسمانی" خواند، ولی کلیت مفهوم نیروانا گسترده تر از آن است که بتواند به این کوتهی فشرده شود.

 

4) مهاویرا بنیانگذار آیین "جین" در 599 پیش از میلاد در روستای نزدیک پتنه یا بیهار کنونی چشم به جهان کشود  و در 527 پیش از میلاد در روستای پاوه بیهار درگذشت.

 

برخی از پژوهشگران، ریشابها ناتهـ را آغازگر جین دهرما دانسته و مهاویرا را در نقش رهنمای شماره دو، همروزگار سیدارتها گائوتاما بودا میپندارند.

 

5) ابوریحان محمد بن احمد البرونی دانشمند بزرگ جهان، در 973 در خوارزم به جهان آمد و در 1048 در غزنه درگذشت.

 

6) دگرگونی در گزیدن گاهنامه ها از سوی هندوها و سکهـ ها، آغاز سال نو را نوسانی ساخته است. از همین رو، نوروز در کرالا، اندهرا پردیش، بنگال، مهاراشتر، آسام، پنجاب، و کشمیر  از هفدهم اپریل تا سیزدهم مارچ در روزهای گوناگون برگزار میشود.

 

7) در باورهای گوناگون جهان جلوه هایی از کرسمس، شب برات، لوسیا، کم یا بیش همانندیهایی با دیوالی دارند.

 

8) سخنرانی دلگرم کننده پاپ ژان پال دوم در جشن چراغان 1999 در یکی از کلیساهای هند که به آیین دیوالی آراسته شده بود، یک بار دیگر به رونق فراگیر دیوالی در چهار گوشه جهان افزود.

 

9) دیوالی سال پار شب دوازدهم نوامبر بود، و سال آینده شب بیست و پنجم اکتوبر خواهد آمد.

 

از نویسنده و دوست  گرانمایه ام مالینی بیسین که در فراهم ساختن این نوشته فراوان کمکم کرد، به همه پرسشهایم پاسخ گفت، و مرا به چندین سایت ویژه دیوالی رهنمون شد، سپاسگزارم. 

 

[][]

ریجاینا (کانادا)

بیست و نهم اکتوبر 2005

 

برگرفته شده : از سایت وزین www.kabulnath.de



نظرات دیگران ( )

احمد ظاهر چگونه ترور شد ؟
نویسنده: آواره(جمعه 84/8/6 ساعت 5:50 صبح)
  
مرور کتاب : "احمد چگونه ظاهر ترور شد؟"
 

رامین انوری
bbc کابل

جلد کتاب احمد ظاهر چگونه ترور شد

 

بیست و شش سال پس از مرگ احمد ظاهر، هنرمند و آوازخوان محبوب افغانستان، چگونگی حادثه ای که منجر به مرگ وی شد، در کتابی که به تازگی در کابل منشتر شده، بررسی شده است.

این کتاب به نام احمد ظاهر چگونه ترور شد از نوشته های رزاق مامون، نویسنده افغان است که در هزار نسخه در کابل چاپ شده است.

احمد ظاهر در ۲۴ جوزای سال ۱۳۵۸ خورشیدی، در اثر تصادف موترش (اتومبیلش ) در جاده سالنگ، در شمال کابل، جان خود را از دست داد.

پس از آن، مطالب زیادی در این مورد از نویسنده های افغان و غیر افغان چاپ شده است، اما آنچه کتاب احمد ظاهر چگونه ترور شد را از این نوشته ها متمایز نشان می دهد، پرداخت داستان گونه این قضیه، ارایه "شواهد" در مورد آن و همچنین نام بردن از کسانی است که نویسنده آنها را "عاملان ترور" احمدظاهر می نامد.

کتاب این گونه آغاز می شود: "احمد ظاهر اگر تا حال زنده بود، شقیقه (پازلفی) هایش به سفیدی می رفت و بی تردید، عوالم اندوهناک فلسفی یی که در واپسین آهنگهایش راه یافته بود، عمیق تر از دوره ای جوانی بر نگاه هایش رنگ می انداخت؛ اما به عنوان مرد جا افتاده دوران خود، فقط یک سال دیگر انتظار می کشید تا بر قله شصت سالگی پا بگذارد..."

و پس از این، نویسنده بر اساس یافته های خود به شرح آنچه در بیست و چهارم جوزای سال ۱۳۵۸خورشیدی، روز مرگ احمد ظاهر، در جاده سالنگ اتفاق افتاد پرداخته است.

"این حرف آخر نیست"

رزاق مامون، به کتابش به عنوان یک "اثر تحقیقاتی" نگاه می کند که به باور او، می تواند زمینه را برای به دادگاه کشاندن "عاملان قتل" احمد ظاهر فراهم کند.

رزاق مامون نویسنده کتاب

او می گوید: "هدف من از نوشتن این رساله، رساندن اطلاعات در مورد رازهای پس پرده قتل احمد ظاهر به رسانه های خبری و جامعه نویسنده افغانستان است اما بدون شک، این رساله، آخرین اطلاعات در مورد ترور احمد ظاهر نیز نخواهد بود."

رزاق مامون نسخه های از این کتاب را به کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان و دفتر رییس جمهور افغانستان نیز فرستاده است.

آقای مامون در مورد علت پرداختن به چنین موضوعی می گوید: "زمانی که متوجه می شدم همه از آواز احمد ظاهر لذت می برند و سرودهای این هنرمند در تمامی مناسبت ها و مراسم افغانها نواخته می شود، به این فکر می افتادم که با این همه، هیچ کس در پی مجازات افرادی نیست که صاحب این آواز را از ما گرفته است."

او می گوید: "من در حقیقت با نوشتن این رساله، حقی را ادا کرده ام که احمد ظاهر بر گردن همه ما دارد."

این نویسنده افغان می گوید که برای تحقیق و نوشتن کتاب احمد ظاهر چگونه ترور شد هفت ماه وقت گذاشته است.

احمد ظاهر، در نیم روز از واپسین روزهای بهار سال 1358 خورشیدی، به همراه شماری از دوستان و علاقه مندان آوازش، از کابل به سوی دره سالنگ در حرکت بود که دچار حادثه رانندگی شد.

در ناحیه چپراق در پلچک نزدیک به علاقداری سالنگ روستاییانی که احمد ظاهر را می شناختند، جسد بیجانش را یافتند که زخم کاری بر پیشانی اش داشت.

این واقعه در آن زمان، یک حادثه ترافیکی اعلام شد، اما بعضیها ادعا می کردند که آواز خوان نامدار افغان، "ترور" شده است.

از آن زمان تاکنون، گزارشی که نشان دهنده تحقیقات رسمی در این زمینه باشد، منتشر نشده است.



نظرات دیگران ( )

شیخ شهر ما: مظهر آمیزش مقدس و ملوث
نویسنده: آواره(جمعه 84/7/29 ساعت 5:33 صبح)

 

 

 

خواجه بشیر احمد انصاری

کانکورد -  کالیفرنیا

 

شیخ شهر ما؛ مظهر آمیزش مقدس و ملوث

 

 

مـرغ زیرک به در خانـقـه اکنـون نپـرد
که نهادست به هر مجلس وعظى دامی

 

استفاده از مذهب در جهت تقویت پایه های قدرت سیاسی و استخدام سمبولهای دینی در راه خدمت به نهاد های حکومتی از یادگار های کهن تاریخ سیاسی جوامع بشری است که از سوی نهاد های منسوب به هر دین و مذهبی در نقاط مختلف جهان صورت گرفته که روشن ترین نمونه آن را می توان در دستگاه فراعنه مصر یافت.
در ایران باستان موبدان مسئول چنین کاری بودند. در اروپا کشیش ها و در میان قبایل یهود خاخام ها همیشه در کنار قدرتمندان و ثروتمندان دیده می شوند. در میان قبایل بت پرست افریقا و آسترلیا جادو گران و غیب گو ها دست در دست طبقه حاکم گذاشته و ظلم ، ستم ، جنایت و خیانت رایج در جامعه را از نظر دینی توجیه مى نمایند.
زمام دار از راه فریب و سازش و دسیسه بر کرسى مى نشیند، سرمایه دار مسیر پول حرام را به کانال بانکى خودش رهنمائى میکند و شریک سومى در حالى که از روحانیت ریش و عمامه اش را به میراث برده است مى آید تا آهسته و مهربان (پیام مقدس) را در گوش مردم زمزمه کند؛ پیامى که مردم را به صبر و گذشت و اطاعت فرا مى خواند. و یا بقول آن اندیشه ورز بزرگ قرن ما؛ ارباب تیغ و طلا و تسبیح و زور و زر و تزویر دست در دست هم گذاشته و بر سر سفره ارباب ثروت و قدرت می نشینند و حکومت میکنند.

استفاده از مذهب در جهت تقویت پایه هاى نظامهاى غیر مردمى یکى از شیوه هاى کهنى است که تا هنوز به همان قوت خویش باقى مانده تا جایی که این شیوه حتى در نظامهایى که اصلا معتقد به مذهب نبوده اند نیز دیده شده که استخدام دین فروشان حرفه اى در “وزارت شئون اسلامى” نمونه روشن این ادعاى ما است. متولى رسمى دین در همچو جوامع فقط یک وظیفه دارد و آن بخشیدن مشروعیت دینى به نظام حاکم و پیشکش نمودن اراده دربار در لفافه شریعت الهى بر مردم و بالآخره کوبیدن مهر تکفیر بر پیشانى مخالفان سیاسى زمامدار. خطر این دسته در این است که در پشت عواطف پاک مردم سنگر گرفته و قلب دین و صورت آزادى را نشانه میگیرند. این گروه، شریر ترین خلق خدایند زیرا لواى شکوهمند دین را از قله آسمانى آن بزیر آورده و کفشهاى چرکین زمامداران جنایت پیشه را با آن پاک میکنند.
در کشور ما هم رهبران سیاسی مختلفی همواره سعی ورزیده اند تا تنی چند را در این راه استخدام نموده و آلودگی های خویش را با لنگی، عبا و قبای ایشان پاک نمایند که نمونه های تاریخی آن به همگان هویدا است.
آقای کرزی هم از نخستین لحظاتى که بر کرسی زعامت کشور نشانده شده اند همواره سعى ورزیده اند تا دانش آموز مخلص دبستان ماکیاولى بوده، بخاطر برآورده شدن اهداف خویش همه راه ها و وسایل را امتحان نموده و از هیچ امری در جهت تقویت پایه هاى قدرت شخصى خویش صرفه نکنند. یکى از این راه ها استفاده از پدیدهء مظلوم مذهب است. در این مدت هر نویسنده ای که بر کوتاهی های حکومت انگشت می گذارد و یا هر کسی که چیزی از حقایق محظور و نا گفته را بیان می نماید، می بینیم که قاضی القضات نود سالهء افغانستان وارد صحنه می شود تا نقش (قمچین کرزی) را بازی نموده و مسئولیت خویش را در قبال ولی نعمتش باکمال ایمان – ببخشید با کمال بی ایمانی انجام دهد.
یکى از عوامل انحطاط جوامع اسلامى وجود آن عده از متولیان عمامه دار بتکده استبداد است که دین را عامل اغفال ذهنى و تخدیر روحى گردانیده و از آن سلاحى ساخته اند در دست دروازه بانان دستگاه هاى جور و جهل که بدون کوچکترین خجالت؛ ظلم طبقاتى و خودکامگى سیاسى و بى عدالتى قومى را رنگ و آب دینى مى دهند. این ملاباشى هاى دستگاه (خان خانان) کارى جز تدوین تیورى هاى اسارت و ارائه حیله هاى شرعى ندارند. این رزیلت مآبان بی آبرو هیچ مشکلى را نمى یابند که آنرا آسان نتوانند و هیچ گناهى نیست که راه گریزى رندانه براى آن نیابند. این گروه باریکترین احکام بیت الخلا را شرح و بسط مى دهند اما از سر نوشت ملتى که پایتخت آن بیت الخلاى بزرگی گشته است خبرى ندارند. پیام شان خشکى و اختناق و تحجر و نا امیدى و ضعف و ذلت است و وظیفه شان بافتن رداى مشروعیت بر اندام نا ساز و زشت زمامدار.
از دیر زمانى بزرگترین دغدغهء دانشمندان و فقهاى مسلمان همین قرار گرفتن نهاد روحانیت (اگر چنین نهادی در اسلام وجود داشته باشد) در دست ارباب قدرت و ثروت بوده است. آخر چرا کسانی که باید بزرگترین جهاد شان گفتن سخن حق در پیشگاه ارباب زور می بود، این چنین به خواهش دل ارباب حکومت حرف می زنند، رخ بر دروازه قدرت می مالند، زبان بر کفش ارباب زور می سایند، سخن به نرخ سیاست رایج می گویند و یا اینکه گاه به مصلحت می گویند و گاه نمی گویند و بالآخره متون دینى را بصورت بسیار آزمندانه و حقیرانه توجیه می نمایند. تاریخ پاسخ می دهد که اینها همیشه منفعت شخصى خویش را با ظاهر دینى آمیخته اند و عقیدت را با معیشت و مکسب را با مذهب عجین نموده اند. گاهگاهى که بانگى بنام دفاع از قشر دین در عصری که اصول اصول دین در خطر است، هم بر آورده می شود هدفش چیزى جز پاشیدن خاک در چشم مردم نیست؛ تا نتوانند سیماى حقیقى او را نظاره کنند.
کشنده ترین لطمه بر پیکر دین وقتی وارد می شود که امر دین را با امر معیشت و منزلت شخصی در آمیزند و متولى دین سخن چنان گوید که زمامدار پسندد. آری! در آن وقت است که شریعت در پاى منافع عاجل این شخص و آن گروه به هلاکت می رسد.
یورشى را که قرآن کریم علیه همین دسته برده بر هیچ گروه دیگری نبرده است: آیت 7 سوره جمعه قرآن کریم علمای دینی گذشته را به مر کب هایی تشبیه می کند که کتاب بار شده اند “کَمَثَلِ الْحِمَارِ یَحْمِلُ أَسْفَاراً”. و آیت 176 سوره اعراف آنها را به سگانی تشبیه مینماید که اگر بر ایشان حمله بری هم زبان از دهن بیرون می کنند و اگر ایشان را بگذاری باز هم زبان بیرون می آورند “فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَث”.
امام غزالى در احیاى علوم الدین میگوید که هدف زمام داران از استخدام گروهى از عمامه داران عالم نما ذلیل ساختن تمامی این قشر و استخدام آنها در جهت سرکوب نمودن دشمنان شخصى زمامدار و پوشانیدن گناهان و جنایات دستگاه حکومت و دعا و ثنا و افتیدن به درگاه ارباب ثروت و قدرت است.
از همینرو سخنوران عارف ما از سنائى و بیدل و حافظ و مولوى گرفته تا جامی و اقبال همه از دست این نحله دل پر خون داشته اند، زیرا آنها مى دیدند که چگونه گوهر آسمانى و درخشنده دین در زیر پاشنه هاى کثیف زهد فروشان دین نا شناس لگد مال مى شد. این بزرگمردان عرصه های دین و معرفت از دست دین فروشى، سالوس، ریاکارى، تزویر، ترشروئى و خشک دماغى شیخان گمراه چنان دردمندانه شکایت بلند کرده و نالیده اند که آواز ناله شان پس از مرور ده قرن هنوز در زیر این گنبد طنین انداز است. دیوان های شعری شان همه جنگ است علیه (شاه و شیخ و شحنه و مفتى و محتسب).
دین و مؤسسات تعلیم دینی در کشور ما سر نوشتی نهایت درآور داشته اند. روحانیت آگاه کشور از سید ما فیلسوف شرق جمال الدین افغانی گرفته تا لحظه نگارش این سطور از سوی قشری منحط کوبیده می شوند. آخر آیا همین ها نبودند که جمال الدین را از کابل اخراج نمودند. همین ابوالهدای صیادی شیخ الاسلام ترکیه عثمانی نبود که وظیفه ای جز توطئه چینی علیه سید جمال نداشت. این دسته یک و ظیفه دارند که آن خاموش ساختن صداهای بلند است و در این راه شایعه مى سازند، فتوى میدهند و سپس دست به ذبح شرعى مسلمانان مى زنند ذبحى با مراعات همه آداب و احکام فقهى آن!
در تاریخ ما امتزاج امر شریعت و معیشت و یا ارتزاق از راه دین بیشتر پس از سلطنت عبدالرحمن خان مطرح بوده است. میگویند عبدالرحمن خان سخت ترین درگیری ها را با روحانیان استعمار ستیز داشت و برای تضعیف و وابسته ساختن این نهاد، دست به مصادره و الغای مؤسسات وقفی زد که در نتیجه نهاد روحانیت سخت متکی به دولت و نمایندگان نظام فیودالی در سرتاسر کشور گردید. از طرف دیگر، این اقدام عبدالرحمن خان افغانستان را بیشتر متکی به مؤسسات تعلیم دینی در هندوستان و بخارى نمود.
یکى از راه هاى درمان این آفت و علاج این بیمارى ایجاد سرچشمه هاى پاکیزه ارتزاق است تا عزت و استغنا و حریت در پاى نحس دیو طلب و طمع قربانى نشود. یکى از خصوصیتهاى بارز پیامبران این بود که طمع نداشتند و اهل قناعت بودند و زبان حال شان این گفته مولوى بود:


طبیـبان الهـیم ، زکس مــزد نخواهیم
که ما پاک روانیم ، نه طماع و پلیدیم


از روزی که آقاى کرزى روی کار آمده اند بر مبنای ضرب المثل “هرکه را از بهر کارى ساختند” ازتجارب هر دسته اى درجهت تقویت پایه هاى قدرت خویش سود برده اند. میگویند که ایشان در این اواخر قدمهایی در جهت سپردن مراکز امنیتى کشور بدست دژخیمان خاد و لاشخواران مسلخ پلچرخى برداشته اند، همان طوری که تلاش دارند تا نهاد روحانیت را در دست حرفه اى ترین دین فروشان و بى شرم ترین حیله سازان شرعى قرار دهند. 
کسانی که با آقای فضل الهادی شنواری از نزدیک آشنایی دارند میگویند که جناب ایشان بحق می توانند سمبول بارز دین فروشی باشند. در کشور ما چرا اگر کسى لباس خورد ضابطى را بدون قید و شرطى بتن کند مجازات مى شود ولى لباس فقه و فتوى را هر کس و نا کسى بدون هیچ ضابطه ای بتن میکند؟
آخر اگر قاضی القضات یک کشور مظهر قانون شکنی باشد پس آینده قانون در آن کشور چه خواهد شد. اگر کنفرانس بن را اساس قرار میدهید در آن کنفرانس قانون اساسی دوره سلطنت با حذف فصل پادشاه به عنوان قانون اساسی موقت کشور شناخته شده بود، قانونی که حد اکثر سن قاضی القضات را شصت سال تعیین نموده بود ولی هیچ جهت مسئولی علیه این قانون شکنی آشکار صدایی بلند نکرد.
آقای کرزی در ماده یکصد و هجده قانون اساسی خویش -که ردایی برابر به قامت خود ایشان و تیم شان بریده شده است- حد اقل عمر قاضى القضات را 40 سال تعیین نموده اند اما حد اکثر آنرا بخاطر گل روى جناب قاصی القضات کنونی مسکوت گذاشته اند.
در جهانی که عمر تقاعد شصت سال است تا اندازه ای که حتى میخواهند سازمان ملل را در شصت سالگی اش تقاعد دهند! چطور می توانیم شخصی را که شاید تار چنگ و سفید ابروی خود را هلال ماه رمضان تصور نموده و آغاز رمضان را اعلام نماید، در مسندی که فیصله در زمینه جان و مال مردم در ید صلاحیت آن مى باشد، بپذیریم. 
از روزی که این آقا بر عالی ترین کرسی نهاد قضایی ما تکیه زده اند تا تحریر این نوشتار مظهر بسیار بارز قانون شکنی، خویش پروری، بی عزتی و وابستگی بصورت بسیارعریان و مسخره آن بوده اند. بر مبنای یک گزارش خبری باری ایشان خود را غلام آقای کرزی خوانده اند. عملکرد های پسران و محافظان ایشان نقل مجالس شهر گردیده است. نامه ایشان به بوش و تقاضای ایشان مبنی بر ابقای آقای خلیلزاد تا انتخابات پارلمانی افغانستان شاید بعنوان یک فکاهی سیاسی در آرشیفهای قصر سفید حفظ شود.
مردم افغانستان توقع ندارند که قاضی القضات ایشان امام غزالى شوند امامی که به سلطان سنجر سلجوقى نوشته بود: “ نزدیک است که گردن مسلمانها در زیر بار مصیـبتها و مالیات بشکند و گردن اسپان تو در زیر گردن بندهاى طلا"، ما نمی خواهیم که ایشان ابوحنیفه شوند که مبلغ ده هزار درهم ابو جعفر منصور را نپذیرفت و باز در زیر تازیانه او یکصد و ده شلاق خورد تا منصب قضا را پذیرا شود ولى تسلیم نشد. آری! ما از ایشان توقع نداریم که جرئت ابوحنیفه و تقواى غزالى و بزرگ منشى جعفر صادق و شجاعت ابن تیمیه را داشته باشند. حتى ما نمیگوئیم که روحى به بزرگى آن زن کهنسال (مادام تریسا) و یا (گرو نانک) شوند ویا به اندازهء پاپ و خاخامهاى اسرائیل احساس مسئولیت نمایند، بلکه میخواهیم که فردی شوند با حد اقل خصوصیتهای انسانی. عالمى که جهنم پیرامونش را نبیند، ضجهء گرسنگان جامعه اش را نشنود و بوى نا مطبوع گناه و جنایت در شهر به مشامش نرسد، عالم چه که حتى نمیتوان اسم انسان را بر او نهاد.
در این مدتی که آقای شینواری بر مسند قضا می غرند بدون هیچ ضابطه شرعی بر پشت هر کسی که دل شان خواست تازیانه خویش را فرود می آورند و مردم هم از ترس با او مدارا می نمایند، گویا اینکه این بیت یغمای جندقی زبان حال شان است:


ز شــیخ شـهر جان بردم به تدبیر مسـلمانی
مدارا با چنین کافر نمی‌ کردم چه می‌کردم؟


جناب آقای شینواری و امثال ایشان ما را بیاد سخن سرای بزرگ سیستان، ابن مفرغ (متوفى 69 هجری) می اندازد که باری سروده بود:


الا لیت اللحى کانت حشیشا
فنعلفهـا خیـول المســلمینــا


یعنی: “اى کاش! (برخی) از ریشها علف بودی تا (اگر فایده دیگری نداشتی) از آن برای اسپان مسلمانان خوراک تهیه می نمودیم”. 
در پایان به پیروى از پیامبر اکرام دعا میکنیم که “اللهم انا نعوذ بک من علم لا ینفع ونفس لا تشبع و نعوذ بک من الخیانة والجبن و من الهرم و ان نرد الى ارزل العمر.”
یعنی: خدایا! ما از دانش بی سود، نفسی که سیری ندارد، خیانت، بزدلی، سالخوردگی، و از رسیدن به سنین بسیار بالا و نا مطلوب به تو پناه می بریم. 
این نجوای حکیم بزرگ گنجه درد بزرگ ما را چه زیبا و لطیف بیان نموده است:


ای مدنی برقع و مکـی نقــاب
ســــایه نشین چـند بود آفتــــاب
ملک بر آرای و جهان تازه کن
هر دو جهان را تو پر آوازه کن
سکه تو زن تا امرا کم زننـد
خطبـه تو خوان تا خطبـا دم زننـــد
باز کش این مســند از آســودگان
غسـل ده این منـبر از آلـــــودگــان
ز آفت این خانه آفت پـذیــر
دست بر آور همه را دســت گــیر


آیا وقت آن فرا نرسیده است که جناب فضل الهادی شینواری قبل از آنکه از طرف علمای اصیل کشور تکفیر و یا سلب صلاحیت شوند، مسند خطرناک قاضی القضاتی و ریاست شورای (علما) را به کسی که شایستگی آنرا دارد رها نموده و راهی منزل غصبی خویش شوند.

 

با تشکر از سایت ( سرنوشت)



نظرات دیگران ( )

به یاد زنده یاد احمد ظاهر فقید!
نویسنده: آواره(پنج شنبه 84/3/26 ساعت 5:45 صبح)

به مناسبت بیست و ششمین سالگرد خاموشی سلطان آواز جاویدان یاد احمد ظاهر فقید.

 

درخت پر شــگوفه فـروردین...

 

 

احمد ظاهر در آسـتانه شـصت سـالگی

 

صبورالله سـیاه سـنگ

hajarulaswad@yahoo.cm

 

 

برخی از رویدادها را هرگز نمیتوان باور کرد. مرگ هنرمند مردم یکی از همین باورنکردنیهاسـت. چگونه میتوان گفت آوازخوانی که هم اکنون در هر گوشه زندگی مان شنیده و زمزمه میشـود، دیگر نیسـت.

 

احمد ظاهر یا به گفته واصف باختری "کاج بلند بیشـه آواز"، به همان اسـتواری و رسـایی بیسـت و چند سـال پیش، اینک در آسـتانه شـصت سـالگی ایسـتاده و باز هم برای مردمش میخواند. او بیشـتر از چهل سـال زندگی هنریش را صمیمانه به هواخواهان و شـنوندگانش داده اسـت و بدون شـک چندین دهه دیگر نیز چنین خواهد کرد.

 

آدمچهره های ددمنش که کمترین هنر شـان آدمکشـی، میهنفروشـی و فرهنگ سـتیزی است، میخواسـتند در روزگاری او را بکشـند که آواز و آوازه این هنرمند بیمانند از مرزهای کشـور بیرون زده بود. آیا آنها نمیدانسـتند که خموشـی احمد ظاهر بلندتر از هر فریاد اسـت؟ تفنگ آیینان تلاش داشـتند هم او را بکشـند، هم خود در تاریکی از چشـم همواره کشـوده تاریخ پنهان شـوند و هم کسـی نپرسـد این خون کیسـت که از گوشـه سـالنگ تا لانه فرمانروایی جیره خواران KGB در "کاخ دلگشـای خانه خلق!" چکه چکه راه کشـیده اسـت.

 

احمد ظاهر به باور بسـیاری از هنرشـناسـان، خود پدیده هنری اسـت. توانایی بی همانند در آوازخوانی، کاربرد سـازابزارهای گوناگون، نمایش ژرفای احسـاس در میان آهنگها، گزینش سـروده ها و ترانه ها به او جایگاه بلندی داده اسـت.

 

او از کانونی برخـاسـت کـه آوازخـوانی برای خـانواده پذیرفتنی نبود. پدرش از فرازنشـینان دســتگاه دولت بود و نمیخواسـت تهمت رامشـگری فرزند را از کابینه به خانه برد. خاسـتگاه زندگی پر رونق نیز او را بی نیازتر از آن بار آورده بود که این راه را برای نان آوری برگزیند. ولی آنچه احمد ظاهر را با جهان رازآمیز سـاز و آواز پیوند میداد، برتر ازینها بود: عشـق به موسـیقی.

 

پس از لیسـه حبیبه کابل، آموزشـهای برتر را در رشـته پیداگوژی فراگرفت و به دنبال آن گرچه به کارهایی در دسـتگاه افغان فلم و کابل تایمز پرداخت، دلش در قلمرو دیگری میتپید. او که خود شـهروند سـرزمین جادویی و آهنگین تارها و پرده ها بود، نیازی به دریافت ویزای دیدار آن دیار نداشـت. موسـیقی از هر روزنه و هر کناره او را فرامیخواند و پناه میداد، درسـت چنانی که بامیان، بودا را.

 

تاریخ تماشـاگاه شـگفتی اسـت. احمـد ظاهــر با همـان لبخند بودایی و با همـان شـور و شـادابی بیسـت و چند سـال پیش هنوز میخواند و با شـنوندگانش پیوند مییابد، ولی فرهنگ نشـناسـهای هنرسـتیز چنان خفه مرده اند که حتا "رفقای همرزم" بی آزرم دیروز شـان دگر آبی در چشـمه نمییابند و نمی در چشـم تا با آن یکی خون از دسـت و آسـتین بزدایند و با این یکی آبروی ریخته همدیگر را بگریند. چه دره بزرگی میان این دو کارنامه افتاده اسـت!

و چنین اسـت که ناکسـان هر روز زندگی نفرینی خویش را میمیرند و جاودانگان مرگ را همواره میزیند.

 

●●●●●●●

ریجـاینا (کانادا)

 

١٧  جـوزا ١۳٨۳

با تشکر از (فردا)

http://www.farda.org/ 

 



نظرات دیگران ( )

<      1   2   3      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
کرزی به پاکستان هشدار داد. (رسانه ها)
[عناوین آرشیوشده]

|  RSS  |
| خانه |
| شناسنامه |
| پست الکترونیک |
| مدیریت وبلاگ من |

|| مطالب بایگانی شده ||
بهار 1385
زمستان 1384
پاییز 1384
بهار 1384
زمستان 1383

|| اشتراک در خبرنامه ||
  || درباره من ||
از هر چمن سمنی
آواره
( ای اشک دمی انیس ما باش ماهم ز نظر فتاده گانیم ))

|| لوگوی وبلاگ من ||
از هر چمن سمنی

|| لینک دوستان من ||
شبکه جوانان افغان
فردا
گلشن راز
اندوه ء غربت
سخن و سخنور
انسوی موجهای بنفش

|| اوقات شرعی ||